سلام مجدد
امروز 21 اردیبهشت 1390 همون پست قبلی رو با شعری از مریم عزیزم بروز میکنم
متأسفانه به عللی خودش نمیتونه وبلاگو بروز کنه
-
مترسکی کور
چشمهایش را می چیند
دنیا پرازکلاغ می شود
جایش می ایستم
کبوتری مردمک هایم را تخم می گذارد
جهان طلوع می کند
سیده مریم میرمعینی
زمين رؤیای نابجایی بود میان دنیای ما
( باچشمان آبيش
آسمان را مسخره می کند )
آدمها!
مهره هايي اضافی بودند
گمان می بردند فاصله ی ما را پرمی کنند
و
من وتو
پادشاه دوسوی شطرنج بودیم
خانه ها همه خاکستری
سیده مریم میرمعینی
..............................................................................................................................
سلام ![]()
![]()
![]()
یه سپید:
دوزخ را در من می بینی ؟!
شعله ای ست
از آن جا که چراغها فراوانند
و چشمها رخشان
که من بهشت زاده شدم
آنگاه که نخستین رویا تپید
من قلب داشتم
و آنگاه که نخستین آه برامد
مرا از تو جدا کردند
که هنوز
جای تیغ روی کلامم هست
که گاه بریده بریده فکر میکنم
سرما را تاب نمی آورم
و کوه های یخی را
و تو ... چطور همزاد ؟! چطور گلستانی ؟!
این جا که نه ابراهیم ،
منم !
که دوزخ در من است !
پاییز ۱۳۸۵
-
-
و این که نمیدونم شاید شعر نباشه و نثر باشه
شما نظر بدین![]()
میان اینهمه رویا بیدار میشوی
بیداری آنسوی شب زندگی میکند
و رویا آنسوی زندگی
انگار که ایستاده باشی
کنار آبی بزرگی
سنگی بیاندازی
یا نشسته باشی
کنار نیم-سوز آتشی
خیره به زغالهای آخته
و زمان از تو عبور کند
و تو
نشسته باشی
با باد و آتش و بوی چوب
نشسته باشی میان اینهمه رویا !
پاییز ۱۳۸۹
کجای کاریم
مثل اینکه عشق رفته از دلای پاک و ساده
همه بی قرارو سردن مثل یک تیکه ستاره
توی اسمون نگا کن به ستاره های رنگی
وقتی نزدیکش بشینی میبینی عاشق سنگی
عشقو بردیم از دلامون کشته شد حجب و حیامون
حالا جشنواره میذاریم واسه ی رنگ موهامون
عفت از میونمون رفت عشقو پاکی شده بی رخت
نگران چادرییم که نشسته رنگشون رفت
دفتر نقاشیامون دلبریهای نگامون
اووون همه لطف و صفامون شده درگیر ادامون
اسمون پاک دلها که به سادگی سیاهه
پر از نارو زدنها واسه ی یه کفش پاره
پهلوونا دیگه مردن معرفت رو یکجا بردن
حالا ما موندیم و این غم که همه یه جوری گرگن
توی این دیار غربت همه ی ارزو ها مرد
عشق و پاکی و وفا رو بجای گناهمون برد
خیلی وقت بود شعر نگفتم اما الان با دو تا شعر که سعی کردم به زبان امروزی نزدیکتر باشه امدم
یا علی مدد
من با زبون قاصرم بیام حمایت علی
با این دل پر از گلم برم به وصف اون ولی
مگه علی تنها شده که چار تا بیت شعر ما
میخواد بره به یارییه علی ولی شیر خدا
علی فقط تو قصه ها شمشیر ذوالفقار داره
تو دور هم جمع شدنا شیر خدا وقار داره
مگه نمی گی که علی مولود خونه ی خداست
چرا خیال کردی خدا از علی و الش جداست
شیعه داره میگه علی همون کتاب ناطقه
کنار قران خدا علی زبان خالقه
خدا خودش گفته رسول حراست کتاب من
فقط به دست خودمه تا کم نشه ازین چمن
ابلهی ما ادما اینه که تو حسابامون
تقدیر اونو میاریم با دوتا دوتا چارتامون
همه میگن که بد شده بر علی و ال علی
گرفته شد حق خدا ازون امام منجلی
فقط می خوام بگم ولی با مشورت بستن ما
حکم ولایت نداره یا که بشه شیر خدا
خلیفه بودن واسه ما ارزش و افتخار داره
برای اون شیر خدا قد یه جو وقار داره
میخوام بگم اگه داری دم میگیری به یا علی
یادت نره که شیریه تو بیشه ی ذات جلی
الته واقعیت این بود که قبل گفتن این شعر قصد داشتم از مظومیت اون بزرگوار بتویسم اما این شد شعرم........
شایدم می خواست بهم بگه که امامان ما خیلی بزرگوارتر ازونی هستن که امثال انسانهایی مثل ما بهخوان بهشون ظلم کنن........
به نام خدا که جز او هیچ چیز وجود ندارد
سلام
اینو یه شب که خیلی دلم گرفته بود گفتم :
من زير سايه ي شب آرميده ام
از هرچه هست و نيست اينجا رميده ام
يك شب اگر ستاره سراغ مرا گرفت
گو رد پاي من اين اشك ديده ام
من گم نمي شوم در اين دشت بي كسي
از بر شده مسير ، مرا ، بس دويده ام
ياري كن اين فشار را بر گلوي من
تا كار تمام شود خدا ، من بريده ام
ولی بعدش گفتم :
فكر كنم هنوز
بايد خودم را لازم داشته باشم
مادر بزرگ
مي خواهد سوزن نخ كند.
نیک اندیش و سعادتمند باشید ٬ در پناه خدا
آسمـانی که در تو افتاده/ مـثل ِ تقدیر ِ« ناگهان پیــــــوند»
گریه هایــــی که اوج میگرد / مثل لبریــــــز بودن از لبخند
و چه ساده شبیه من شده ای /لبه ی شیروانی خیسی
که من از تو تو از کسی دیگر / به دو چشم ترانه میریزی
و چه ساده مرا بسر بردی / حبس تعلیقی دلــــی نارس
که رسیده میان تابستان /بسر شاخه های خشک هوس
نفسی باد بادبان باران/ قایقم در دهـــانه ی طــــــوفان
که ببلعد نهنگ من باشد / یونس از ناخدا گرفته امــان
ناخدا ناخدای خوب خودم / من چقـــدر از کرانــــه ها دورم
و نهنگ خودم ، خودم شده ام /خورده غصه به رسم هاشورم
وسط صفحه ای که نقطه شدن حس پرگار... های سرگردان
برسم تا به تو نمی فهمم / دایره می شـــــود در ِ زندان
دایره گیج ِ گیج ِ گیج از تو / که نمیخواهد این غزل بشود
برسد تا به دست محبوبش / عده ای شعــر مبتذل بشود
عده ای مثل ماه و جاذبه ای / که بشکلی غریب مد دارد
نتوانـــــسته کام تلخش را / از لب این تــــــرانه بـــردارد
-
-
-
سری هم به ناخواسته بزنین با یه ترانه - محاوره منتظرتونه
در ديار سنگها
واژه-واژه سبز مي شوم
شكل سپيد مريم
مثل طنين نيلوفر
شيوه برگ مي شوم
در امتداد جاده ها -
با غزل همراه مي شوم
-كوله بارم را مي بندم
به شيوه باران ريزان مي شوم
چه شايد -چه بايد !
باز هم
-غزل خوان مي شوم
سايه
و اینم ۲ طرح از دوستی که نخواست اسمش فاش بشه ![]()
-
تاج و تور گُلی
این خون عروس نیست
گریه ی فشنگهاست به حال داماد
( بی نام )
-
-
من سالهای سال فاصله دارم
سنگلاخ بخشی از من است
و بخش دیگر در تو راه می رود
صبح ها که نماز میخوانی
و مرده های باغچه را زنده میکنی
( بی نام )
مرا با لهجه سرد،مرابا خود صدا كرد
مرا به دست باد و تقدير سپرد
چو ماهي زآب دريايم جداكرد
چه آسان برد مرا از كوچه هايش
بيبن خسته ،ببين با من چه ها كرد
در اين كوچه هاي بي كسي ديگر غريبم
چرا آخر ،چرا آخر مرا تنها رها كرد
سايه
دوست داشتن منو...زن زشت را
هر روز به دنبال تو من خسته میشدم
یک روز که گفتم به درک خلسه میشدم
این فلسفه تو همه در گیرو دار بود
این دست وولی دامن تو کوتاه بود
یادت که هست چله اخر به تیر تو
گفتم بزن تا نشوم درگیر تو
این گفته مرا همه گفتند بی زبان
این را بسپار دست خودش باز بر زمان
یک روز به کار بد خود غبطه میخورد
هر روز به بدبختی خودغصه میخورد
-
-
می رسیدی به من در این لحظه
می کشیدی سکوتم به این خلسه
می ربودی دلم را کمی اسان
می نمودی مرا دمی ویران
مینویسم از لب شیرین
میکشیدم تو را هی بنشین
نیمه توام که بی ر نگی
نبودت برد مرا به دلتنگی
بمان که دیر است رفتنت دیروز
بمان که تردید است درمنم امروز
نگاه کن در برم لختی
نیاز کن مرا که سرسختی
به نام خدا که جز او هیچ چیز وجود ندارد
سلام
ممنون از اینکه ما رو هم راه دادین ٬ امیداورم چیزهای زیادی ازتون یاد بگیرم. مشتاقانه پذیرای نقد و نظراتتون هستم.
رنگ رنگ ِ من
من
از تو سبز
تا تو سرخ
دور ِ از تو زرد
بي تو تار و تيره ام
با تو روشن و سپيد
آبيم پر از اميد
رنگ رنگ ِ من
نشانه ي وجود توست .
..............................................................................
این هم برای روز پرستار با کمی تاخیر
همچون کفن با من بمان …
روپوش سفيد من
اي مهربان
در انتها
همچون کفن
با من بمان .
![]()
سلام ![]()
روز میلاد حضرت زینب و روز پرستار مبارک ![]()
![]()
ای طلوع روزو شب درچشم بیداری سلام ![]()
آینـــه درآینــــه منظومــــه ی یــاری سلام ![]()
عاشقــــــانه پای برجا جلوه ی نستوه صبر![]()
ای مناجات ِ رقیق در صــــدا جاری سلام ![]()
...

می شود احساس را وابسته ی تقدیر کرد
می شود جدی نگیریم اینکه قلبی بشکند
قلبهای خسته را هم می توان تعمیر کرد!
آدم آن قدری که میگویند هم آدم نبود!
می شود آدم برای بندگی تکثیر کرد!
مقصد آنجا يی که رفتی نیست دنیا را ببین
می شود راحت برای رد شدن تزویر کرد!
می شود آیینه ها را هم به شدت بشکنیم
می توان آیینه را هم از صداقت سیر کرد
رنگ کن خود را و آغوش محبت را ببین
چشم ها را میشود در رنگها درگیر کرد
عاشقی خواب است و تعبیرش همین که میشود
از صداقت سینه ی آیینه را هم سیر کرد...
سلام به همه دوستان !!!!!!!!
می بخشید از اینکه نبودم حسابی از لحاظ درس و مشق حالمونو گرفتن اما از این به بعد سعی می کنم که...
فعلا به یه رباعی بسنده می کنم تا بعد.
صد بار بهار آمد و رفت اما ما...
صد درس بیاموخت ولی حتی ما...
هر غنچه که لب وا کند می گوید
این دو روز دنیا وفا هدیه دهید اما ما...
سال نو مبارک ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

یادت هست
پرسها سیاه
شرم بی طاقت بود
زجه هایم به پای تو
شکست
سرود سرنای سرابت
طناب دار
یادت هست
صدای نت
فریب
باور ایستاده ام
تولدی شوم بود امدنت
رفتنت گذشت
ترک بر
ترک
میان تار تار مژگان اییته
فرشته های خاک الود
یادت هست
هجاهای درد
ناوک شعرم
فرسوده شد نفسهای اخرم
غروب خیره انتظار بود
عهدهای مرده
ثانیه ای تکرار
تکراری سوخته بر خون
سایه-از زاهدان
ياد تو
بازم ميخوام به ياد تو
يه شعر تازه تر بگم
بعد غروب رفتنت
قصه چشم تر بگم
از اون روزاي بي فروغ
رو بسته نگاه تو
چه خسته پر شدم ولي
بازم شدم به راه تو
چشماي تو به ياد من
عكس فرشته ميكشيد
يه لحظه از نبودنت
دلم رو رشته ميكشيد
اون همه سختي بود و من
سايه بودم نه خاطرات
گم شده ام همين و بس
سوخته بودم به خاطرات
اميد تو يه رويا بود
رويا سراب جاده شد
تو اين همه پريشوني
جاي تو خالي، ساده شد

سلام
-
مرا در سـر نمیگنجد که جـز من دلبــری داری
ز من بگذر همین حالا گراز من بهــتری داری
تحمــــل تا به کی آخر ؟! جفا انــدازه ای دارد
دل مـــا را بدست آور چــو قصد دلـبری داری
گمان هرگز نخواهم کرد تو پیمان شکن باشـی
دل ازبندت برون آرم گراینسان خنجری داری
به جان عاشقت هرگـز دراین ره کـم نمی آرم
اگرچه چهره ی زیبا و عاشق کش بـری داری
خودت هــم خوب میدانی کجا تنها نگـین من ،
از این زیبـــاترو بهتــر اگر انـگشتـری داری؟!
چه بسیاراز تو می رنجم اگر درمن یقین گردد
که عاشق هستــی و با ناز قصـــد دلبری داری
بیا تا وقت کافی هست فرصت را غنیمت دان
اگر جـــدآ خیالی بهـــتر از افســـونگری داری
-
-
-
آرزوسادات بیداد - علی مدبریان و طوبی هم بروز هستن و منتظر نظر شما
تشریف ببرین پایینو یه نگاهی به شعرشون بندازین
![]()
![]()